تبليغاتX
معلمان موفق دینی -

نکته ها و حکمتها

گفتم چرا اقرار و معرفت بر وحدانیت خدا بر همه واجب است؟ و این اقرار چه تاثیری در خود سازی و تکامل انسان دارد؟

گفت به چند دلیل:

1-    اگر اقرار و معرفت به یک خدای واحد صورت نگیرد توهم خدایان و مدبران مختلف پیش می آیدو و چنین شد کسی به خود اجازه نمی دهد که خالق غیر خود را بپرستد و پیروی کند در حالی که کسی نمی داند خدای حقیقی خود همانست که او را می پرستد یا غیر اوست. در این صورت امر و هی خدایان برایش ثابت نیست و گیج و مبهوت است.

2-    اگر دو خدا وجود می داشت، هیچ یک از دو شریک  در پرستش و اطاعت بر دیگری اولویتی نداشت و اگر مجاز بودیم که از یکی اطاعت کنیم مفهومش این است که اجازه داشته باشیم از دیگری اطاعت نکنیم. و با عدم اطاعت از یکی کفر به خدا و کتب و رسلو اثباط باطل، حلال نمودن حرام  و حرام نمودن حلال، دخول در معصیت و خروج از اطاعت، اباحه یفساد و ابطال حق حاصل می گردید.

3-    اگر دو خدا می بود، ابلیس به خود اجازه می داد که ادعای یکی از این دو خدا بودن را بکند و بدین ترتیب با خداوند در جمیع احکامش ضدیت نماید و بندگان را به سوی خود بکشد. درحالیکه این امر، عظیم ترین و بدترین شکل کفر و نفاق است.

 گفتم: اقرار به اینکه هیچ چیز مانند خدا نیست، چرا واجب است؟

گفت: به چند دلیل:

1-    برای اینکه پرستندگان و اطاعتگران از کس دیگر تبعیت نکنند(زیرا اگر خدا شبیهی می داشت همان مفسده قبلی پیش می آمد).

2-    اگر مردم ندانند که خدا مثل و مانندی ندارد، چه می دانند که شاید پروردگارشان همین بتهایی باشند که آباء و اجدادشان نصب نموده اند و این امر موجب فساد و ترک اطاعت و بندگی و ارتکاب گناهان می گردید.

3-    اگر اقرار بی مانند بودن خدا واجب نبود، برای مردم جایز بود که خدا را هم جاری مجرای مخلوقین از لحاظ عجز و جهل و فنا و دروغ و.... بدانند و وقتی چنین شد دیگر کسی به عدالت، وثوقی پیدا نمی کرد و امر و نهی و وعده و وعید و ثواب و عقابش محقق نمی گشت و درنتیجه فساد در آفرینش و ابطال ربوبیت حاصل می شد.

                                                         ****

گفتم : چرا خداوند بندگانش را به عبادتش دعوت کرد؟

گفت: تا او را فراموش نکنند، و تادیب و تربیت را ترک ننمایند . از امر و نهیش به چیز دیگری سرگرم نشوند زیرا در این امر(دعوت به بندگی) صلاح و قوام بندگان حاصل می گرددو اگر ترک بندگی صورت گیرد دیری نمی پاید که قلبهایشان قساوت یافته و توفیق کمال از آنها سلب می گردد.

***

گفتم: (خدا،خار) را برای چه آفرید؟

گفت: برای اینکه سوزش آن را بر بدنت احساس کنی و بفهمی که «خار زبان» بس دردناکتر از خار بیابان است.

***

گفت: دست از گناه بردار و از عقوبت آن بترس.

گفتم:خدا کریم است.

گفت: کرمش شامل توبه کاران است نه گناهکاران جسور.

                                   ***

گفتم: مرز «محبت» و «کینه» چیست؟

گفت: «از خود به در آمدن»

     ****

گفتم: چرا بعصی آدمها کبر می ورزند؟

گفت: یادشان رفته که آغازشان نطفه ای بد بوست و پایانشان لاشه ای متعفن.

                                                                ***

گفتم:کالای محبتی که خدا به من ارزانی داشت، کسی نمی خردش .

گفت: به صاحبش برگردان.

***

گفتم: بدی را در آدمیان چه کسی بنیاد نهاد؟

گفت: «متکبر»

گفتم: چه کسی ویرانش خواهد کرد؟

گفت: «متواضع».

***

گفتم: علم خوب است یا ثروت؟

گفت: بگو ثروت خوب است یا ثروت؟

گفتم توضیح بده!

گفت: مگر ثروت بدون علم ثروت است؟ نشنیدی که فرمودند:«لاغنی کالعلم، و لا فق کالجهل» هیچ ثروتی بدون علم ثروت نیستو هیچ فقری مانند جهل فقر نیست؟

***

گفتم :خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است یعنی چه؟

گفت: رگ گردن «منِجسمانی و پنداری» توست، آنرا که برداری، روح تو می ماند و روح تو روح خداست.«تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز».

***

گفتم چرا نماز به دلم نمی نشیند ؟

گفت: عاشق نیستی

گفتم چه کنم که عاشق شوم؟

گفت: «از خودت بگذر».

***

گفتم: اگراعمال ما ملاک قضاوت خواهد بود ، چه نیازیبر شفاعت شافعین؟

گفت: عشق به شفاعتگران در دنیا خود یک عمل است.

***

گفتم: از کجا بدانم که خدا مرا دوست دارد؟

گفت: از دلت بپرس که چقدر خدا را دوست داری.

***

گفتم: سعادت چیست؟

گفت: تا ابد با نعمت زیستن.

***

گفتم: دنیا(حب الدنیا) خوب است یا بد؟

گفت: دشمنش بداری «خوب» است و اگر دوستش بداری «بد»!

***

گفت: تو که به وجود خدا معتقدی پس چرا تمردش میکنی؟

گفتم: من که نخواستم او مرا بیافریند.

(آهی کشید و) گفت: «در دیگ باز است حیای گربه کجاست»؟

***

گفت: چقدر اندوخته داری؟

گفتم شماره ندارد.بیش از یک میلیارد!

 گفت برای چند روز؟

در فکر عمیقی فرو رفت و گفت: شاید برای یک لحظه!

***

گفت : گناه مکن که درد می آورد.

خندیدم و گفتم: گناه کردم و لذت آورد!

گفت: بیدار شو. کارد بر پیکر شخص بیهوش دردی ایجاد نمی کند تا وقتی که بیهوش باشد و به تعداد زخمش هایش و به مقدار عمق و شکاف آنها درد بشکد. تو هم از ضربات کارد گناه بر پیکره ی روح غفلت گرفته غافل مباش. نشنیده ای کلام خداوند که فرمود: «یوم تبلی السرائر فماله من قوه و لا ناصر»  روزیکه (دردهای) پنهان آشکار شود و برای(گناهکار) نه نیرویی برای (فرار) و نه یاوری برای (نجات)؟

****

گفتم در برخورد با نادان چه کنم؟

گفت: تلخی در نادانی او را با شِکرِ شَکر دانائیت بیامیز.

****

گفت: تو که به وجود خدا معتقد نیستی، پس چرا زیبائی های طبیعت را ستایش میکنی؟

گفتم: طبیعت را ستایش می کنم چه ربطی به خدا دارد؟

گفت افسوس که تفاوت نقش و نقاش را نمی دانی.

گفتم داد از این غفلت!

****

گفتم: نمیدانم سیگار(این دشمن نابکار) چسان برمن قلبه کرد؟

گفت: او به تلقین تسکینت داد لیکن آرام و بی صدا«اراده» ات را از تو بر گرفت.

گفتم هزار لعنت بر او باد که «همه چیز»من را از من گرفت.

 

 

 

+ نوشته شده توسط زرلکی در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:43 |