تبليغاتX
معلمان موفق دینی
فعالیت های آموزشی یک معلم

حکایات پند آموز

هیچ مگو

لقمان حکیم رضی الله عنه پسر را گفت: ((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندی، بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی، بر من بخوان؛ آن گاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور. ))

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم. لقمان گفت: ((پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری. )) - برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانی، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 77.

یار در خانه و...

کسی از خدا گنج بی‏رنج خواست. بسی التجا کرد و دعا خواند و اشک ریخت. شبی در خواب دید که فرشته‏ای به او می‏گوید: ((فردا به گورستان شهر رو. آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق کن. تیری در کمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است. ))

از خواب برخاست و چنان کرد که در خواب دیده بود؛ اما گنجی نیافت. خبر به پادشاه رسید. او نیز تیراندازانی گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیرها می‏افتاد، می‏کندند؛ باز گنجی یافت نشد.

مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید که (( پس از عمری، مرا گنجی نمودی، اما باز ندادی. گنج نیافتم و رسوای شهر نیز شدم. )) خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید.

گفت: آنچه گفتی به جا آوردم، اما گنج نیافتم.

فرشته گفت: (( نه؛ آنچه ما گفتیم به جا نیاوردی. آنچه خود پنداشتی، کردی. ما گفتیم که تیر در کمان بگذار، نگفتیم کمان را بکش. اگر تیر در کمان می‏گذاشتی و رها می‏کردی، تیر پیش پای تو می‏افتاد و تو گنج را زیر پای خود می‏یافتی. ))

صبح برخاست و این بار همان کرد که در خواب به او الهام شده بود. گنج یافت و دانست که هر چه از خیر و نیکی است، نزدیک است و مردمان بی‏سبب به راه‏های دور می‏روند تا خیری کسب کنند یا توشه‏ای برای آخرت بیندوزند. - برگرفته از: مثنوی معنوی، دفتر ششم.

ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته

هر که دور اندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر

آنچه حق است اقرب از حبل الورید تو فکنده تیر فکرت را بعید

(دفتر ششم، ابیات 5 2353

یار در خانه و ما گرد جهان می‏گردیم - - آب در کوزه و ما تشنه لبان می‏گردیم - صائب تبریزی.

خواب خوش

سه تن در رهی می‏رفتند؛ یکی مسلمان و آن دو دیگر، مسیحی و یهودی. در راه درهمی چند یافتند. به شهری رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند.

شب از نیمه گذشته بود و همگی گرسنه بودند، اما حلوا جز یک نفر را سیر نمی‏کرد.

یکی گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر که خواب نیکو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد. هر سه خوابیدند. مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.

صبح شد. عیسوی گفت: دیشب به خواب دیدم که عیسی مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابی از این نیکوتر نباشد. حلوا نصیب من است.

یهودی گفت: خواب من نیکوتر است. موسی را دیدم که دست من را گرفته بود و می‏برد. از همه آسمان‏ها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم. در میانه راه تو را دیدم که در آسمان چهارم آرمیده‏ای؛ ولی مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت: ((ای بیچاره !آن یکی را عیسی به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسی به بهشت، تو محروم و بیچاره مانده‏ای.باری اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏ای، برخیز به همان حلوا رضایت ده. )) آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نیز نصیبی داشته باشم.

رفیقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو دیدی. آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود. -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107. مولوی نیز این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، به نظم کشیده است. ?

ناخلف باشم اگر من...

چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن‏ها، جز توکل زاد و توشه‏ای همراه خود نداشت. در آخرین حج خود، در مکه، سگی را دید که از ضعف می‏نالید و گرسنگی، توش و توانی برای او نگذاشته بود. شیخ که مردم او را ((نصر آبادی )) خطاب می‏کردند، نزدیک سگ رفت و چاره او را یک گرده نان دید. دست در کیسه خویش کرد؛ چیزی نیافت. آهی کشید و حسرت خورد که چرا لقمه‏ای نان ندارد تا زنده‏ای را از مرگ برهاند. ناگاه روی به مردم کرد و فریاد کشید: ((کیست که ثواب چهل حج مرا، به یک گرده نان بخرد؟ )) یکی بیامد و آن چهل حج عارفانه را به یک گرده نان خرید و رفت. شیخ آن نان را به سگ داد و خدای را سپاس گفت که کاری چنین مهم از دست او بر آمد.

آن جا مردی ایستاده بود و کار شیخ را نظاره می‏کرد. پس از آن که سگ، جانی گرفت و رفت، آن مرد نزد شیخ آمد و گفت: ((ای نادان!گمان کرده‏ای که چهل حج تو، ارزش نانی را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شکوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان که تو از آن رهگذر گرفتی، هزاران دانه گندم است. ))

شیخ، چون این سخن را شنید، از شرم به گوشه‏ای رفت و سر در کشید. -تذکرة الاولیاء، ص 788. ?

حافظ، این مضمون را در چند جای دیوان خود آورده است؛ از جمله:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت - - ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

فروختن بهشت به دو گندم: اشاره به خوردن حضرت آدم (ع) و همسرش حوا (س) از درخت گندم در بهشت دارد. آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه، از کف دادند. این حکایت که در همه کتب آسمانی آمده است، دستمایه شاعران شده است تا بدین وسیله، به مردم هشدار دهند که نباید همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند که بسیاری از جمله آدم و حوا بهشت را به کمترین بها، رها کردند و دل بدان نبستند. حافظ در جایی دیگر از دیوانش گفته است:

نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس - - پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

تعجب عزرائیل

سلیمان (ع) روزی نشسته بود و ندیمی با وی. ملک الموت (عزرائیل ) در آمد و تیز در روی آن ندیم می‏نگریست. پس چون عزرائیل بیرون شد، آن ندیم از سلیمان پرسید که این چه کسی بود که چنین تیز در من می‏نگریست؟ سلیمان گفت: ((ملک الموت بود. )) ندیم ترسید. از سلیمان خواست که باد را فرمان دهد تا وی را به سرزمین هندوستان برد تا شاید از اجل گریخته باشد.

سلیمان باد را فرمان داد تا ندیم را به هندوستان برد. پس در همان ساعت ملک الموت باز آمد. سلیمان از وی پرسید که آن تیز نگریستن تو در آن ندیم ما، برای چه بود. گفت: ((عجب آمد مرا که فرموده بودند تا جان وی همین ساعت در زمین هندوستان قبض کنم؛ حال آن که مسافتی بسیار دیدم میان این مرد و میان آن سرزمین. پس تعجب می‏کردم تا خود خواست بدان سرعت، به آن جا رود. )) - رشید الدین میبدی، کشف الاسرار و عدة الابرار، به سعی و اهتمام علی اصغر حکمت، انتشارات امیرکبیر، ج 1، ص 651، با اندکی تغییر در برخی کلمات.

آفتاب و مهتاب

پیری، از مریدان خود پرسید: ((هیچ کاری و اثری از شما سر زده است که سودی برای دیگری داشته باشد؟ )) یکی گفت: (( من امیر بودم. گدایی به در خانه من آمد. چیزی خواست. من جامه خود و انگشتر ملوکانه به او دادم و او را بر تخت شاهی نشاندم و خود به حلقه درویشان پیوستم. ))

دیگری گفت: (( از جایی می‏گذشتم. یکی را گرفته بودند و می‏خواستند که دستش را ببرند. من دست خود فدا کردم و اینک یک دست ندارم. ))

پیر گفت: (( شما آنچه کردید در حق دو شخص معین کردید. مؤمن چون آفتاب و مهتاب است که منفعت او به همگان می‏رسد و کسی از او بی‏نصیب نیست. آیا چنین منفعتی از شما به خلق خدا رسیده است؟ )) -برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانی، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 81. ?

همان کس

کافری، غلامی مسلمان داشت. غلام به دین و آیین خود سخت پایبند بود و کافر، او را منعی نمی‏کرد. روزی سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگیر تا برویم. در راه به مسجدی رسیدند. غلام گفت:ای خواجه!اجازت می‏فرمایی که به این مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولی چون نمازت را خواندی، به سرعت باز گرد. من همین جا می‏ایستم و تو را انتظار می‏کشم.

نماز در مسجد پایان یافت. امام جماعت و همه نمازگزاران یک یک بیرون آمدند. اما خواجه هر چه می‏گشت، غلام خود را در میان آن‏ها نمی‏یافت. مدتی صبر کرد؛ پس بانگ زد که ای غلام بیرون آی. گفت: نمی‏گذارند که بیرون آیم. چون کار از حد گذشت. خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که غلامش را گرفته و نمی‏گذارد که بیرون آید. در مسجد، جز کفشی و سایه یک کس، چیزی ندید. از همان جا فریاد زد: آخر کیست که نمی‏گذارد تو بیرون آیی. غلام گفت: ((همان کس که تو را نمی‏گذارد که به داخل آیی. ))

-برگرفته از: فیه ما فیه، تصحیح فروزانفر، ص 113. نکته ظریف در این حکایت آن است که بدانیم خداوند ورود کافر را به مسجد، حرام و ممنوع کرده است، و وقتی غلام می‏گوید همان کس که نمی‏گذارد تو داخل آیی، نمی‏گذارد من بیرون آیم، مرادش خداوند است.

- حلوا، به قیمت گزاف

خسته و رنجور، به مسجدی رسید. داخل شد. وضویی ساخت و دو رکعت نماز خواند. سپس به گوشه‏ای رفت تا قدری بیاساید. اما سر و صدای بچه‏ها، توجه او را به خود جلب کرد. چندین کودک از معلم خود، درس می‏گرفتند و اکنون وقت استراحت آنها بود. بچه‏ها، در گوشه و کنار مسجد، پراکنده شدند تا چیزی بخورند یا استراحتی بکنند.

دو کودک، در نزدیک شبلی، نشستند و هر یک سفره خود را گشود. یکی از آن دو کودک که لباسی نو و تمییز داشت و معلوم بود که از خانواده مرفهی است، در سفره خود نان و حلوا داشت. کودک دیگر که سر و وضع خوبی نداشت، با خود، جز یک تکه نان خشک نیاورده بود. کودک فقیر، نگاهی مظلومانه به سفره کودک منعم انداخت و دید که او با چه ولعی، نان و حلوا می‏خورد. قدری، مکث کرد؛ ولی بالاخره دل به دریا زد و گفت: نان من خشک است، آیا از آن حلوا، کمی به من هم می‏دهی تا با این نان خشک، بخورم؟

- نه، نمی‏دهم.

- اما این نان خشک، بدون حلوا، از گلوی من پایین نمی‏رود!

- اگر از این حلوا به تو بدهم، سگ من می‏شوی؟

- آری، می‏شوم.

- پس تو حالا سگ من هستی؟

- بله، هستم.

- پس چرا مثل سگ‏ها، صدا در نمی‏آوری؟

پسرک بیچاره، پارس می‏کرد و حلوا می‏گرفت و همین طور هر دو به کار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند که به درس استاد برسند.

شبلی در همه این مدت، می‏نگریست و می‏گریست. دوستانش که او را در گوشه مسجد یافته بودند، کنارش نشستند و از علت گریه او پرسیدند. شبلی گفت: ((ببینید که طمع چه بر سر مردم می‏آورد!اگر این کودک فقیر، به همان نان خشک خود قناعت می‏کرد و به حلوای دیگری، طمع نمی‏بست، سگ دیگران نمی‏شد و خود را چنین خوار نمی‏کرد!)) -برگرفته از: قابوس نامه، ص 261.

- بهای حقیقت

شبلی نزد جنید بغدادی رفت و گفت: (( گویند گوهر حقیقت، نزد تو است. آن را یا به من بفروش و یا ببخش. )) جنید گفت: اگر بخواهم که بفروشم، تو بهای آن را نداری و از عهده پرداخت قیمت آن بر نمی‏آیی. و اگر بخواهم که آن را رایگان به تو دهم، قدر آن را نخواهی دانست؛ زیرا:

هر که او ارزان خرد، ارزان دهد - - گوهری، طفلی به قرصی نان دهد

شبلی گفت: (( پس تکلیف من چیست؟ ))

گفت: (( در صبر و انتظار باقی بمان و بر این درد، بسوز و بساز تا شایسته آن شوی، که چنین گوهری را جز به شایستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند. )) - برگرفته از: تذکرة الاولیاء، ص 615.

گامی به پیش

شیخ ابوسعید، یکبار به طوس رسید، مردمان از شیخ خواستند که بر منبر رود و وعظ گوید. شیخ پذیرفت. مجلس را آراستند و منبری بزرگ ساختند. از هر سو مردم می‏آمدند و در جایی می‏نشستند. چون شیخ بر منبر شد، کسی قرآن خواند. جمعیت، همچنان ازدحام می‏کردند تا آن که دیگر جایی برای نشستن نبود. شیخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن. کسی برخاست و فریاد برآورد: خدایش بیامرزد هر کسی را که از جای خود برخیزد و یک گام فراتر آید. شیخ چون این بشنید، گفت: (( و صلی الله علی محمد و آله اجمعین.)) و از منبر فرود آمد. گفتند: یا شیخ!جمعیت از دور و نزدیک آمده‏اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترک منبر می‏گویی؟ گفت: (( هر چه ما می‏خواستیم که بگوییم و آنچه پیامبران گفتند، همه را آن مرد به صدای بلند گفت. مگر جز این است که همه کتب آسمانی و رسالت پیامبران و سخن واعظان، برای این است که مردم، یک گام پیش نهند؟ )) آن روز، بیش از این نگفت. -برگرفته از: اسرار التوحید، ص 216، با کمی تغییر در الفاظ.

- مورچگان فیلسوف !

مورچه‏ای بر صفحه کاغذی می‏رفت. از نقش‏ها و خطهایی که بر آن بود، حیرت کرد. آیا این نقش‏ها را، کاغذ خود آفریده است یا از جایی دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشکار شد. گفتند: کدام حقیقت؟ گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود، نقشی ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم، فقط صفحه می‏بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم، قلمی روان خواهیم دید که می‏چرخد و نقش و نگار می‏آفریند.

در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند. گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار بر روی صفحات، دانستم که آن قلم نیز، اسیر دستی است که او را می‏چرخاند و به هر سوی می‏گرداند. انصاف بده که کشف من، عظیم‏تر و شگفت‏تر است.

همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند. چه، تاکنون می‏پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش‏ها، نه کاغذ و نه قلم است؛ بلکه آن دو خود اسیر دیگری‏اند.

این بار، موری دیگر گریست. موران، سبب گریه‏اش را پرسیدند. گفت: عمری بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم می‏زند نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را می‏گرداند، به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران، کی به امیری می‏رسند که او را امیر نیست؟ - برگرفته از: غزالی، احیاء العلوم، ج 1، ص 22، ص 175. مولوی نیز در دفتر چهارم حکایت موری را که بر کاغذ می‏رفت، نقل می‏کند. حکایت بالا، برگرفته از تمثیل غزالی، با تصرفات بسیار است.

تا شب

گویند: صاحب دلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت. نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.

نماز جماعت تمام شد. چشم‏ها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: ((مردم!هر کس از شما که می‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!)) کسی برنخاست. گفت: (( حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!)) باز کسی برنخاست. گفت: ((شگفتا از شما که به ((ماندن)) اطمینان ندارید؛ اما برای ((رفتن )) نیز آماده نیستید!)) - برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، دکتر محمد استعلامی، ص 147.

- پارسای بخیل

یحیی پسر زکریای نبی (ع) ابلیس را دید، گفت: (( کیست که وی را دشمن‏تر داری، و کیست که وی را دوست‏تر می‏داری؟ )) ابلیس گفت: ((پارسای بخیل را دوست‏تر دارم، که او جان همی کند و طاعت همی کند، اما بخل وی آن همه باطل گرداند. و فاسق بخشنده را دشمن‏تر دارم که او خوش همی خورد و خوش زندگی کند، و همی ترسم که خدای تعالی بر وی به سبب سخاوتش، رحمت کند. و وی را توبه دهد.)) - غزالی، کیمیای سعادت، ج 2، ص 172. با اندکی تغییر در الفاظ.

و یک روز علی (ع) بگریست.

گفتند: (( چرا گریستی؟ ))

گفت: ((هفت روز است که هیچ مهمان، به خود ندیده‏ام. )) -همان، ص 170، با کمی تغییر در الفاظ.

رسم دنیا

انس بن مالک که از اصحاب رسول الله (ص) است، گوید:

رسول (ص) را شتری بود که آن را ((غضبا)) می‏گفتند. از همه شتران تندتر و تیزتر می‏دوید و در همه مسابقه‏ها، از همه شتران، پیش می‏افتاد. روزی، عربی بیامد و شتر خویش را با عضبا در یک راه، دوانید. شتر اعرابی، پیش افتاد و مسابقه را برد. مسلمانان، اندوهگین شدند. رسول (ص) فرمود: (( اندوه مدارید!حق است بر خدای تعالی که هیچ چیز را در دنیا بالا نبرد، مگر آن که روزی وی را به زیر آورد.)) - برگرفته از: کیمیای سعادت، ج 2، ص 137 136. ?

چنین است رسم سرای درشت - - گهی پشت زین و گهی زین به پشت -شاهنامه، فردوسی.

- بیابانگردان دانشمند

بیابانگردی، رسول (ص) را گفت: (( یا رسول الله!حساب خلق که کند فردا؟ )) گفت: (( حق تعالی.)) گفت: (( این حساب، خود کند یا به دیگران واگذارد و آنان از بنده حساب کشند؟ )) رسول (ص) گفت: (( خود کند. )) اعرابی بخندید. رسول (ص) گفت: (( بخندیدی ای‏- اعرابی، یعنی بیابانگرد.  اعرابی!)) گفت: (( آری، که کریم چون دست یابد عفو کند، و چون حساب کشد، سخت نگیرد.)) رسول (ص) گفت: ((راست گفتی، که هیچ کریم نیست از خدای تعالی کریم‏تر. )) پس گفت: (( این اعرابی، فقیه است. )) - فقیه، در این جا یعنی کسی که روح دین و حقیقت اسلام را شناخته است. بنابراین مترادف ((دانشمند دینی )) است. در روزگار ما، فقیه، یعنی کسی که در احکام فرعی و مسائل علمی تخصص دارد. - برگرفته از: غزالی، کیمیای سعادت، ج 2، ص 393.

تو مگو ما را بدان شه بار نیست - - با کریمان، کارها دشوار نیست - مثنوی معنوی.

- شکر معرفت

عیسی (ع) بر مردی گذشت که به چندین بیماری مبتلا بود: نه چشمی داشت که ببیند و نه پایی که راه رود؛ جذام بر سر و روی او زده بود و پوستش، پیسی داشت. به گوشه‏ای افتاده بود و می‏گفت: ((شکر آن خدای را که مرا عافیت داد و در سلامت نهاد!))

عیسی (ع) بدو گفت: ((ای مرد!چه مانده است از بلا که تو را از آن عافیت باشد؟ ))

گفت: ((عافیت و سلامت من بیش‏تر است از کسی که در قلب وی، معرفت به حق نیست. ))

عیسی (ع) گفت: ((راست گفتی. )) پس دست به وی مالید و درست و بینا و راست اندام شد. مدت‏ها زیست و همه عمر را به عبادت خدای‏تعالی گذراند. - سعدی، گلستان و غزالی، کیمیای سعادت، ج 2، ص 910.

سعدی در دیوان خود گفته است: (( آدمی را بتر از علت نادانی نیست ))

از من بپرسید

امیر المومنین علیه السلام برای مردم سخنرانی می کرد، در ضمن سخنرانی فرمود:

مردم از من بپرسید پیش از آن که در بین شما نباشم، به خدا سوگند! از هر چیز بپرسید پاسخ خواهم گفت.

سعد بن وقاص به پا خاست و گفت:

ای امیرالمؤ منین ! چند تار مو در سر و ریش من است !

حضرت فرمود:

به خدا قسم ! دوستم رسول خدا به من فرموده بود تو همین سوال را از من خواهی کرد!

آنگاه فرمود:

اگر حقیقت را بگویم از من نمی پذیری، همین قدر بدان در بن هر موی سر و ریش تو شیطانی لانه کرده و در خانه تو گوساله ای (عمر بن سعد) است که فرزندم حسین را می کشد. عمر سعد در آن وقت کودکی بود که بر سر چهار دست و پا راه می رفت. (23)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:23  توسط زرلکی  |