باسمه تعالی
|
سوالات امتحان نهایی درس: قرآن وتعلیمات دینی (3) (دین وزندگی) |
رشته: کلیه رشته ها |
ساعت: 8صبح |
مدت امنحان: 80 دقیقه |
|
سال سوم متوسطه |
تاریخ امتحان: /2/1388 | ||
|
دانش آموزان وداوطلبان آزاد سراسر کشور در(نوبت دوم)اردیبهشت ماه سال 1388 |
مدرسه شهید مطهری (شاهد) منطقه 4 | ||
|
ردیف |
سوالات ( در سوالات زیر آیات قرآن به کار رفته مرافبت فرمایید) |
نمره |
|
1-
2-
3-
4-
5-
6-
7-
14-
15- 16-
17- 18- 19- 20- 21- 22-
23-
24-
25- 26- 27- 28- 29- 30-
|
عبارات قرآنی زیر را ترجمه کنید: الف: مَن کانَ یُریدُ العِزَّه......................................... ب: فَلِلّهِ العِزَّهَ جَمیعَاً .................................فاطر/10 آیه قرآنی زیر را کامل کنید: انما ولیکم الله ورسوله والذین امنوا.......................................................................................................................مائده /55 عبارت قرآنی زیر مربوط به کدام یک از زمینه های تشکیل خانواده می باشد. ... وجعل بینکم موده ورحمه ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون. روم /21 جای خالی را در عبارات زیر با کلمه مناسب پر کنید: هرپاسخی که به نیازهای اساسی وبنیادین داده می شود باید ..............باشد، تا متضاد با راه رسیدن به نیاز های دیگر نباشد وکامل کننده آن ها نیز باشد. اگر مردم کارهای مخالف دستورات الهی انجام دهند وبا سرمشق گرفتن از پیامبر به گمراهی وانحراف کشیده شوند. نشانه ی این است که پیامبر در هنگام ..................معصوم نبوده است. پس از رحلت پیامبر ، حوادثی رخ داد که نظام حکومتی اسلامی را که بر مبنای .....................طراحی شده بود از مسیر طبیعی خود خارج کرد. امامان شیوه ی مبارزه با حاکمان رامتناسب با شرایط زمان بر می گزیدند، به گونه ای که هم تفکر اصیل اسلام راستین یعنی ....................باقی بماند وهم به تدریج بنای ظلم وجور بنی امیه وبنی عباس سست شود. سوالات جور کردنی : هر عبارت سمت راست با کدام عبارت سمت چپ مرتبط می باشد.
کدام یک از عبارات زیر صحیح وکدام غلط است.عبارت غلط رااصلاح کنید. کسانی که در دوران جاهلیت نزد اشراف مکه ومدینه منزلت داشتند وبا ارزش تلقی می شدند، در دوران ظهور اسلام نزد پیامبر اکرم صاحب منزلت شدند.( )
پیامبر اکرم حضرت علی ودوازده فرزند ایشان را به جانشینی خود معرفی کرده است وآنان عهده دار مسئولیت امامت اند.( ) کسانی که بدون تفکر وتعقل اندویا کمتر از آن بهره مند هستند فقط به ظاهر وپوسته دین پی می برند و از روح وحقیقت آن بی بهره می مانند.( ) به سوالات زیر پاسخ کوتاه دهید: پیامبران چگونه به سمت گناه نمی روند؟ ص/38 آسانترین را برای غیر الهی نشان دادن اسلام و قرآن چیست؟ ص/ 53 به چه علت امام باید تمام ویژگی های خاص پیامبران را داشته باشد.؟ ص/ 83 چگونه می توان راه تسلط بیگانگان بر مسلمانان را بست؟ ص/ 74 حاکمان بنی امیه وبنی عباس چگونه در تحریف اندیشه های اسلامی وجعل احادیث نقش داشتند؟ ص/ 111 با تکیه بر کدام پشتوانه ها در عصر غیبت وظایف مربوط به " مرجعیت علمی" و" حکومت اسلامی" به فقیهان با تقوا واسلام شناسان آگاه به زمان سپرده شده می شود.؟ عبارت را کامل کنید: علی در نامه خود به مالک اشتر می فرمایند در قبول وتصدیق سخن چین شتاب مکن زیرا ...........ص/ 178 به سوالات زیر پاسخ کامل دهید: چه کسانی می توانند در دوران ظهور امام زمان(ع) جز یاران ایشان باشندودر همه صحنه های نبرد حق علیه باطل حضور داشته باشند.؟ ص/142 اعتقاد به منجی در بین پیروان پیامبران چه فرصت ارزشمندی را برای همکاری میان آنان فراهم می کند.؟ص/ 149 توضیح دهید که آیا انسان صاحب کرامت به پیمان شکنی دست می زند؟ ص/ 200 رهبر معظم انقلاب اسلامی آیه ا... خامنه ای در باره دخالت وحمایت مردم در نظام اسلامی چه فرمودند.؟ ص/179 به چه دلیل اذن پدر برای ازدواج دختر الزامی است؟ ص/ 218 نقش مرد در خانواده را بنویسید.( 4مورد) ص/ 231 پیشوایان دین اسلام برای جلوگیری از فاصله افتادن بین بلوغ جنسی وعقلی در جوانان چه توصیه ای به پدران ومادران می کنند.؟ ص/ 221 |
1
1
5/0
2
5/1
5/1
5/3
1
1 1 2 1 1 2
| |||||||||||||
|
|
زرلکی موفق باشید جمع نمره |
20 |
پرسش ها وپاسخ های دانش آموزی
سوال :مي گويند که در زمان ظهور امام زمان چيزهاي زيادي مي باشند که تکامل مي يابند از جمله علم به حد اعلاي خودش مي رسد و بعضي ها مي گويند که و همچنين در کتابها نوشته شده که امام زمان با شمشير قيام مي کند، سؤال من اين است که با وجود پيشرفت علم و با وجود سلاحهاي مدرن آيا جنگ امام زمان باز هم با سلاحهاي سرد خواهد بود؟
پاسخ : در اين راستا نكاتى است كه بايد در نظر گرفت:
1) كلمه «سيف» كه در روايات آمده، كنايه از مطلق سلاح مى باشد. چنانكه در بسيارى موارد چنين كاربردى دارد.
2) آنچه مسلم است سلاحهاى موجود دنيا به گونهاى است كه نابود كننده هر كسى است كه در برد مؤثر آن باشد در حالى كه سلاح امام زمان «عج» و يارانش تنها انسان هاى تبهكار و فاسد و بىايمان را از بين مىبرد و خوبان از گزند آن در امانند. اما اين كه اين ويژگى چگونه به دست مىآيد بر ما پوشيده است مىتوان احتمال داد كه آن حضرت به سلاح فوق مدرنى دست مى يابند كه چنين كاربردى دارد و سلاحهاى ديگران در برابر آن ناتوان است و كارايى چندانى ندارد و نيز ممكن است سلاح جديدى توسط آن حضرت به كار گرفته نشود و با سلاح هايى ابتدايى به نبرد برخيزند و اراده الهى بر از كار افتادن ديگر سلاحها تعلق گيرد.
سؤالاتي كه درباره ابزار دفاعي آن حضرت قابل طرح است عبارتند از:
1- آيا ابزار دفاعي آن حضرت سلاح سردي چون شمشير خواهد بود يا نه ؟
2- مفاد روايات اسلامي كدام نظريه را تأييد مي كند؟
3- آيا تكامل صنعتي و ماشيني در آن روزگار از بين خواهد رفت يا نه ؟
مي گوييم براي يافتن پاسخ اين سؤالات هم از منابع حديث و هم از دلايل عقلي مي توان كمك گرفت اما به نظر عقل : هيچ دليلي وجود ندارد كه با جهش جامعه انساني به سوي حق و عدالت ترقي جامعه متوقف گردد. افزون بر آن يكي از پايه هاي استقرار حكومت واحد جهاني به هم پيوستگي دنيا از نظر وسايل ارتباطي است و اين موضوع بدون تكامل صنعتي ممكن نيست . پس بعيد نيست بگوييم همان گونه كه قلم كنايه از علم و فرهنگ است.
شمشير هم كنايه از قدرت و نيروي نظامي مي باشد. از همين جا مي توانيم به اين سخن اعتراف كنيم كه نمي توانيم نوع اين سلاح را نه از نظر مادي يا رواني بودن و نه از جهات ديگر تعيين كنيم . همين اندازه اجمالا مي توانيم بگوييم يك سلاح برتر خواهد بود. هم چنان كه مي دانيم آن سلاح سلاحي نيست كه گناهكار و بي گناه را با هم نابود كند. و اما به نظر احاديث : احاديثي كه نقل شده , به نوبه خود هر كدام تكامل علوم را در ابعادي مختلف براي انسان گوشزد مي كنند. از باب نمونه در كتاب منتخب الاثر عناوين ذيل را مشاهده مي كنيم كه همگي بر پيشرفت و رشد علوم آن روزگار دلالت مي كنند:
1- باب سوم در اين كه زمين , كنوز و معادن خود را اظهار مي كند. در اين باره ده حديث است . از باب نمونه : موسي بن جعفر(ع ) فرمود: براي آن حضرت گنجينه هاي زمين ظاهر مي شود و هر امر دوري، براي ايشان نزديك مي گردد.
2- باب چهارم : در اين كه بركات سماوي و ارضي و غير اين دو ظاهر مي شوند و در آن 12 حديث است . از باب مثال : پيامبر(ص ) فرمود: در زمان آخر امتم مهدي خروج مي كند و حال آن كه باران او را سيراب و زمين نباتاتش را بر وي عرضه مي كند.
3- باب يازدهم در اين كه زمين در دولت وي عمران مي يابد. در اين زمينه 5 حديث وارد شده است . از آن جمله : حضرت فرمود: روي زمين خرابي باقي نمي ماند مگر اين كه مهدي آن را آباد مي كند.
4- باب دوازدهم در اين كه امور در عصر ايشان تسهيل پيدا كرده و عقول مردم هم تكامل پيدا
مي كند و در آن 7 حديث نقل شده است .
از باب نمونه امام صادق (ع ) فرمود: در زمان قائم آل محمد(ص ) مؤمني كه در مشرق است برادر خود را كه در مغرب است مي بيند. همين طور مؤمني كه در مغرب است برادر خود را كه در مشرق است , مشاهده مي كند.
سوال :گفته مي شود (بر اساس احاديث اسلامي) كه ظرفيت انسان 27 حرف است كه در زمان ظهور امام زمان(عج) انسانها به تدريج به آنها خواهند رسيد، آيا امكان دارد كه در قبل از اين زمان هم انساني به اين درجه شكوفايي استعدادها برسد يا نه؟
پاسخ : بسياري از تعابير روايات مخصوصا در باب حقيقت وجودي انسان به صورت رمز بيان شده است که اهل فهم و صاحبان استعداد آن را دريابند از جمله واژه حرف و کلمه و امثال آن. در ارتباط با انسان و انسان کامل اين که وارد شده ظرفيت انسان 27 حرف است. منظور حقايق وجودي در نردبان رشد و کمال مي باشد. همان طور که کلمات از حروف تشکيل مي گردد.
حروف و قابليت هاي وجودي و مراحل تکامل در انسان نيز کلمه هويت او را تشکيل مي دهد و لذا اين حروف همچون حروف الفبا نمي باشد که با گويشي خاص ادا شود. همانگونه که اسم اعظم نيز همچون اسم و کلمه مجتمع از حروف هجايي نمي باشد بله ماجراي اسم وکلمه و حرف و عدد در علوم حقيقي بحثي عميق و مفصل را به خود تخصيص داده است.
مصدر به مثل هستي مطلق باشد عالم همه اسم و فعل مشتق باشد
چون هيچ مثال خالي از مصدر نيست پس هر چه در او نظر کني حق باشد
از اين رو حضرات معصومين(ع) در برخي ادعيه و روايات خود را کلمه يا کلمات تامات معرفي کرده اند و يا آن بزرگواران اسم اعظم الهي مي باشند.
در روايات وارد شده که اسم اعظم هفتاد و سه حرف است يک حرف از آن را آصف بن برخيا داشت. و دو حرف را عيسي(ع) و چهار حرف را موسي(ع) و هشت حرف را ابراهيم(ع) و پانزده حرف را نوح(ع) و بيست و پنج حرف را آدم(ع) و هفتاد و دو حرف را محمد(ص) که از يک حرف محجوب است (اصول کافي (معرب)، ج 1، ص 179 - انسان کامل از ديدگاه نهج البلاغه، آيت الله حسن زاده آملي، ص 154 و 155).
و همچنين به حضرات ائمه هدي(س) اجمعين بعد از حضرت رسول(ص) همان هفتاد و دو حرف داده شد (اصول کافي، ج 1، ص 180).
در قرآن کريم خداي بزرگ مي فرمايد: «و علم آدم الاسماء» (بقره، آيه 32) خداوند به آدم اسماء را تعليم داد. منظور از الاسماء جميع حقايق هستي است و اين حقايق در هر کس که بالفعل انسان باشد وجود دارد. مثل حضرات معصومين(ع) ولي در ما چون بالقوه انسانيم و بالفعل انسان نيستيم اين علم به اسماء وجود ندارد (در محضر استاد حسن زاده آملي، محسن غرويان، ص 15).
و لذا بدون توجه انسان کامل (حضرات معصومين) انسان هاي عادي نمي توانند به مدارج کامل الاسماء دست پيدا کنند. در مدرسه رشد و کمال، معصومين معلم اند و بقيه افرادي که جوياي کمال مي باشند.( شاگرد و دانش آموز) و بدون راهبري آن بزرگواران امکان رسيدن به درجات والاي از رشد و وارستگي ممکن نمي باشد و لذا فعليت بسياري از استعدادهاي وجودي انسان ها در زمان ظهور قطب عالم امکان حضرت ولي عصر(ع) تحقق پيدا مي کند.
براي آگاهي بيشتر ر.ک:
1. نصوص الحکم بر فصوص الحکم، استاد حسن زاده آملي، ص 568.
2. کلمه عليا در توقيفيت اسما، علامه حسن زاده آملي.
نکته ها و حکمتها
گفتم چرا اقرار و معرفت بر وحدانیت خدا بر همه واجب است؟ و این اقرار چه تاثیری در خود سازی و تکامل انسان دارد؟
گفت به چند دلیل:
1- اگر اقرار و معرفت به یک خدای واحد صورت نگیرد توهم خدایان و مدبران مختلف پیش می آیدو و چنین شد کسی به خود اجازه نمی دهد که خالق غیر خود را بپرستد و پیروی کند در حالی که کسی نمی داند خدای حقیقی خود همانست که او را می پرستد یا غیر اوست. در این صورت امر و هی خدایان برایش ثابت نیست و گیج و مبهوت است.
2- اگر دو خدا وجود می داشت، هیچ یک از دو شریک در پرستش و اطاعت بر دیگری اولویتی نداشت و اگر مجاز بودیم که از یکی اطاعت کنیم مفهومش این است که اجازه داشته باشیم از دیگری اطاعت نکنیم. و با عدم اطاعت از یکی کفر به خدا و کتب و رسلو اثباط باطل، حلال نمودن حرام و حرام نمودن حلال، دخول در معصیت و خروج از اطاعت، اباحه یفساد و ابطال حق حاصل می گردید.
3- اگر دو خدا می بود، ابلیس به خود اجازه می داد که ادعای یکی از این دو خدا بودن را بکند و بدین ترتیب با خداوند در جمیع احکامش ضدیت نماید و بندگان را به سوی خود بکشد. درحالیکه این امر، عظیم ترین و بدترین شکل کفر و نفاق است.
گفتم: اقرار به اینکه هیچ چیز مانند خدا نیست، چرا واجب است؟
گفت: به چند دلیل:
1- برای اینکه پرستندگان و اطاعتگران از کس دیگر تبعیت نکنند(زیرا اگر خدا شبیهی می داشت همان مفسده قبلی پیش می آمد).
2- اگر مردم ندانند که خدا مثل و مانندی ندارد، چه می دانند که شاید پروردگارشان همین بتهایی باشند که آباء و اجدادشان نصب نموده اند و این امر موجب فساد و ترک اطاعت و بندگی و ارتکاب گناهان می گردید.
3- اگر اقرار بی مانند بودن خدا واجب نبود، برای مردم جایز بود که خدا را هم جاری مجرای مخلوقین از لحاظ عجز و جهل و فنا و دروغ و.... بدانند و وقتی چنین شد دیگر کسی به عدالت، وثوقی پیدا نمی کرد و امر و نهی و وعده و وعید و ثواب و عقابش محقق نمی گشت و درنتیجه فساد در آفرینش و ابطال ربوبیت حاصل می شد.
****
گفتم : چرا خداوند بندگانش را به عبادتش دعوت کرد؟
گفت: تا او را فراموش نکنند، و تادیب و تربیت را ترک ننمایند . از امر و نهیش به چیز دیگری سرگرم نشوند زیرا در این امر(دعوت به بندگی) صلاح و قوام بندگان حاصل می گرددو اگر ترک بندگی صورت گیرد دیری نمی پاید که قلبهایشان قساوت یافته و توفیق کمال از آنها سلب می گردد.
***
گفتم: (خدا،خار) را برای چه آفرید؟
گفت: برای اینکه سوزش آن را بر بدنت احساس کنی و بفهمی که «خار زبان» بس دردناکتر از خار بیابان است.
***
گفت: دست از گناه بردار و از عقوبت آن بترس.
گفتم:خدا کریم است.
گفت: کرمش شامل توبه کاران است نه گناهکاران جسور.
***
گفتم: مرز «محبت» و «کینه» چیست؟
گفت: «از خود به در آمدن»
****
گفتم: چرا بعصی آدمها کبر می ورزند؟
گفت: یادشان رفته که آغازشان نطفه ای بد بوست و پایانشان لاشه ای متعفن.
***
گفتم:کالای محبتی که خدا به من ارزانی داشت، کسی نمی خردش .
گفت: به صاحبش برگردان.
***
گفتم: بدی را در آدمیان چه کسی بنیاد نهاد؟
گفت: «متکبر»
گفتم: چه کسی ویرانش خواهد کرد؟
گفت: «متواضع».
***
گفتم: علم خوب است یا ثروت؟
گفت: بگو ثروت خوب است یا ثروت؟
گفتم توضیح بده!
گفت: مگر ثروت بدون علم ثروت است؟ نشنیدی که فرمودند:«لاغنی کالعلم، و لا فق کالجهل» هیچ ثروتی بدون علم ثروت نیستو هیچ فقری مانند جهل فقر نیست؟
***
گفتم :خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است یعنی چه؟
گفت: رگ گردن «منِجسمانی و پنداری» توست، آنرا که برداری، روح تو می ماند و روح تو روح خداست.«تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز».
***
گفتم چرا نماز به دلم نمی نشیند ؟
گفت: عاشق نیستی
گفتم چه کنم که عاشق شوم؟
گفت: «از خودت بگذر».
***
گفتم: اگراعمال ما ملاک قضاوت خواهد بود ، چه نیازیبر شفاعت شافعین؟
گفت: عشق به شفاعتگران در دنیا خود یک عمل است.
***
گفتم: از کجا بدانم که خدا مرا دوست دارد؟
گفت: از دلت بپرس که چقدر خدا را دوست داری.
***
گفتم: سعادت چیست؟
گفت: تا ابد با نعمت زیستن.
***
گفتم: دنیا(حب الدنیا) خوب است یا بد؟
گفت: دشمنش بداری «خوب» است و اگر دوستش بداری «بد»!
***
گفت: تو که به وجود خدا معتقدی پس چرا تمردش میکنی؟
گفتم: من که نخواستم او مرا بیافریند.
(آهی کشید و) گفت: «در دیگ باز است حیای گربه کجاست»؟
***
گفت: چقدر اندوخته داری؟
گفتم شماره ندارد.بیش از یک میلیارد!
گفت برای چند روز؟
در فکر عمیقی فرو رفت و گفت: شاید برای یک لحظه!
***
گفت : گناه مکن که درد می آورد.
خندیدم و گفتم: گناه کردم و لذت آورد!
گفت: بیدار شو. کارد بر پیکر شخص بیهوش دردی ایجاد نمی کند تا وقتی که بیهوش باشد و به تعداد زخمش هایش و به مقدار عمق و شکاف آنها درد بشکد. تو هم از ضربات کارد گناه بر پیکره ی روح غفلت گرفته غافل مباش. نشنیده ای کلام خداوند که فرمود: «یوم تبلی السرائر فماله من قوه و لا ناصر» روزیکه (دردهای) پنهان آشکار شود و برای(گناهکار) نه نیرویی برای (فرار) و نه یاوری برای (نجات)؟
****
گفتم در برخورد با نادان چه کنم؟
گفت: تلخی در نادانی او را با شِکرِ شَکر دانائیت بیامیز.
****
گفت: تو که به وجود خدا معتقد نیستی، پس چرا زیبائی های طبیعت را ستایش میکنی؟
گفتم: طبیعت را ستایش می کنم چه ربطی به خدا دارد؟
گفت افسوس که تفاوت نقش و نقاش را نمی دانی.
گفتم داد از این غفلت!
****
گفتم: نمیدانم سیگار(این دشمن نابکار) چسان برمن قلبه کرد؟
گفت: او به تلقین تسکینت داد لیکن آرام و بی صدا«اراده» ات را از تو بر گرفت.
گفتم هزار لعنت بر او باد که «همه چیز»من را از من گرفت.
الهی نامه
الهی!... خانه به خانه ی دهکده جهانی، چشم به راه پیامی از «علی آباد» و «حسین آباد» کشور وحی است. اگر نتوانتم رمز قفل «صندوق فرهنگ» را برای متقاضیان بشناسیم و بگشاییم، شرمنده تاریخ خواهیم شد.
توفیق ده،تا فرهنگ اهل بیت را نامه ای کنیم، در پاکتی از «زبان عصر» قرار دهیم، تمبری از«شهادت» بر آن بزنیم و به نشانه ی همه خانه های «نیاز» و دلهای محله «شوق» و خیابنهای شهر«طلب» بفرستیم
الهی!... ای مقلب القلوب و محول الاحوال!
شگفتا قلب و حالات آن و صاحبان قلب و احوالشان!
یکی دل مشغول و دل آشفته است، یکی دل آسوده و دل آرام،
یکی دلگیر و دلخسته و دلبسته است، یکی دل باز و دل شاد و دل آزاد،
یکی یک دل و بیدل است و دیگری دو دل و صد دل،
یکی دل آشوب و دلسرد و دلداده است، یکی دل آرام و دلگرم و دلدار،
یکی دلخون، دلشکسته، دل مرده، دل افسرده و بیمار دل است،
دیگری خوشدل و روشندل و زنده دل و برنا دل،
دل مارا خودت دل کن، ما را از صاحبان و آگاه دلان روشن دل کن،
از سنگدلی و کور دلی و تنگ دلی برهان.
از بینا دلان و زنده دلان دریا دل و از سوخته دلان پاکدل بگردان.
کتاب " آنک آن یتیم نظر کرده" ( از تولد تا هجرت حبشه)
مولف: رضا رهگذر
ناشر: موسسه به نشر چاپ وانتشارات آستان قدس رضوی
در 592 صفححه برای بار ششم تجدید چاپ گردیده است.
نویسنده، این اثر را به دردانه ی دوران حضرت امام خمینی(ره) ورهبر معظم ومحبوب انقلاب حضرت آیه الله خامنه ای تقدیم کرده است.
ایشان در ابتدای کتاب یادآوری کرده اند که مقام معظم رهبری طی یک دیدار خصوصی جهت تقدیر از دست اندرکاران مجموعه ی رادیویی مربوط به این اثر به نام " مجموعه از سرزمین نور " به نویسنده فرمودند: " اگر این کار بیست سال هم طول بکشد وشما فقط همین یک کار را بکنید ارزش دارد."
نویسنده در این کتاب کوشیده است، زندگی پیامبر را قبل از تولد به صورت رمان زیبایی ترسیم نماید وخوانند را در حال وهوای آن روز عربستان وخاندان پیامبر قرار دهند. از نکات مهمی که در باره این اثر باید گفت این است که در کتب تاریخی معمولا، بیان تاریخ قبل از تولد پیامبر وعربستان در دوران جاهلیت جذابیتی ندارد وخواننده ترجیح می دهد سریعا از این قسمت ها عبور کند در حالیکه در این کتاب، نثر زیبا وجذابیت داستانی آن خوانننده را با نقش آفرینان داستان همراه کرده وبه دنبال ماجرا علاقمند می نماید. علاوه بر این بیان شیوه زندگی عبدالمطلب، جد پیامبرانسان را متوجه خردمندی ویکتاپرستی خاندان پیامبر می نمایدوسروری آنان را بر دیگر قبایل وتیره های عرب کاملا مشخص می سازد.
مطالعه این کتاب را به دبیران محترم ودانش آموزان گرامی پیشنهاد می نماییم واز آن جا که جوانان علاقه ی فراو.انی به مطالعه رمان دارند معرفی آن به دانش آموزان جهت اشنایی آنان با زندگی پیامبر وبخشی از تاریخ اسلام، بسیار مفید به نظر می رسد. علاوه بر اینکه جایگزین بسیاری از رمان های بی محتوایی گردد که اوقات گران بهایی از جوانان را به هدر می دهد.
نام کتاب: مینا گر عشق ( شرح موضوعی مثنوی معنوی مولانا جلاالدین محمد بلخی)
شارح : کریم زمانی
ناشر: نشر نی
چاپ اول: 1382
استفاه از داستان واشعار با موضوعات دینی در امر تدریس از ضروریات است. کتاب مثنوی علاوه بر شعر گونه بودن محتوی، به صورت زیبا داستان ها وموضوعات دینی وقرآنی را نقل می کند که مفاهیم ومعارف عقلی وعرفانی را به صورت عینی در می آورد.
از مزایای کتاب برای استفاده دبیران دینی وقران، موضوع بندی آن در مسائل خداشناسی- نبوت- معاد- انسان شناسی وسایر موضوعا دینی می باشدکه نویسنده به صورت فهرست مختصر وهمچنین فهرست الفبایی مطالب وفهرست تفصیلی مطالب در ابتدای کتاب ارائه داداه است، که کار را برای جستجو وکاوش خواننده آسان می کند.
نویسنده با ذکر موضوع مطالب، توضیح وشرح آن را همراه با اشعار مرتبط از مثنوی آورده است.
در باب پدید آمدن این کتاب شارح آن می گوید: " این ضرورت فرادید آمد که کتابی فراهم آید مشتمل بر مبانی اندیشه مولانا وامهات آرای او تا علاقمندان در صورت نیاز بدان رجوع کنند واز قضاوت های شتابناک که غالبا مقرون به کژی وزلل است حتی المقدور مصون مانند. چرا که مثنوی به شیوه کتب مرسوم، به ابواب وفصول، مدون ومرتب نشده است. در عوض، مثنوی بر پایه اجمال وتفصیل انشاء شده است. بدین معنی که مولانا به سبب سرعت انتقال وقوت ابتکار، از سخن، سخن می شکافد واز نکته ف نکته می آرد واز حکایت به حکایت دیگر می رورد واز تمثیل به تمثیل دیگر . آنگاه از هر بخش حکایت، نکاتی صد رنگ بر حسب استعداد مخاطب ایراد می کند وگریز های اخلاقی وعرفانی واجتماعی وروانشناختی و... می زند. وچه بسا در ضمن ایراد نکات وانتقالات، حکایت در دل حکایت آورد حال آنکه هنوز حکایت اصلی را به پایان نبرده . واین توالی حکایات همراه است ب نکته گویی های بی شمار. تا آنکه دوباره بر سر سخن اصلی باز گردد وبه شرح منظور آغازین خود رود. همین جهش هها وانتقالات پیاپی ولایه لایه بودن موضوعات مثنوی، یکی از علل دشواری فهم مثنوی است. حال انکه مولانا در افاده مثنوی، وضوحی تان به کار برده وهیچ مطلبی را به روش فضل فروشان حرفه ای، گنگ ومغلغ بیان نکرده است.
بدین سان برای فهم اندیشه های مولانا چاره ای نیست جز آنکه مطالب اجمالی را به مطالب تفصیلی وبالعکس، ارجاع دهیم وتفسیر مثنوی را از خود مثنوی بجوییم. ودرمان را از همان موضع بجوییم که درد خاسته است."
دبیران محترم دینی وقرآن می توانند در امر تفهیم وتبیین مطالب درسی بهره بسیاری از این کتاب ببرند.
ارتحال خاتم النبیین صاوات الله علیه وآله
وشهادت امام هشتم ثامن الحجج علیه السلام
تسلیت باد
حکایات پند آموز
هیچ مگو
لقمان حکیم رضی الله عنه پسر را گفت: ((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندی، بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی، بر من بخوان؛ آن گاه روزهات را بگشا و طعام خور. ))
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشتهها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفتهام تا برخوانم. لقمان گفت: ((پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفتهاند، چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری. )) - برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانی، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 77.
یار در خانه و...
کسی از خدا گنج بیرنج خواست. بسی التجا کرد و دعا خواند و اشک ریخت. شبی در خواب دید که فرشتهای به او میگوید: ((فردا به گورستان شهر رو. آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق کن. تیری در کمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است. ))
از خواب برخاست و چنان کرد که در خواب دیده بود؛ اما گنجی نیافت. خبر به پادشاه رسید. او نیز تیراندازانی گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیرها میافتاد، میکندند؛ باز گنجی یافت نشد.
مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید که (( پس از عمری، مرا گنجی نمودی، اما باز ندادی. گنج نیافتم و رسوای شهر نیز شدم. )) خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید.
گفت: آنچه گفتی به جا آوردم، اما گنج نیافتم.
فرشته گفت: (( نه؛ آنچه ما گفتیم به جا نیاوردی. آنچه خود پنداشتی، کردی. ما گفتیم که تیر در کمان بگذار، نگفتیم کمان را بکش. اگر تیر در کمان میگذاشتی و رها میکردی، تیر پیش پای تو میافتاد و تو گنج را زیر پای خود مییافتی. ))
صبح برخاست و این بار همان کرد که در خواب به او الهام شده بود. گنج یافت و دانست که هر چه از خیر و نیکی است، نزدیک است و مردمان بیسبب به راههای دور میروند تا خیری کسب کنند یا توشهای برای آخرت بیندوزند. - برگرفته از: مثنوی معنوی، دفتر ششم.
ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دور اندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر
آنچه حق است اقرب از حبل الورید تو فکنده تیر فکرت را بعید
(دفتر ششم، ابیات 5 2353
یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم - - آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم - صائب تبریزی.
خواب خوش
سه تن در رهی میرفتند؛ یکی مسلمان و آن دو دیگر، مسیحی و یهودی. در راه درهمی چند یافتند. به شهری رسیدند. درهمها بدادند و حلوا خریدند.
شب از نیمه گذشته بود و همگی گرسنه بودند، اما حلوا جز یک نفر را سیر نمیکرد.
یکی گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر که خواب نیکو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد. هر سه خوابیدند. مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.
صبح شد. عیسوی گفت: دیشب به خواب دیدم که عیسی مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابی از این نیکوتر نباشد. حلوا نصیب من است.
یهودی گفت: خواب من نیکوتر است. موسی را دیدم که دست من را گرفته بود و میبرد. از همه آسمانها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم. در میانه راه تو را دیدم که در آسمان چهارم آرمیدهای؛ ولی مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت: ((ای بیچاره !آن یکی را عیسی به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسی به بهشت، تو محروم و بیچاره ماندهای.باری اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز ماندهای، برخیز به همان حلوا رضایت ده. )) آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نیز نصیبی داشته باشم.
رفیقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو دیدی. آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود. -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107. مولوی نیز این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، به نظم کشیده است. ?
ناخلف باشم اگر من...
چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آنها، جز توکل زاد و توشهای همراه خود نداشت. در آخرین حج خود، در مکه، سگی را دید که از ضعف مینالید و گرسنگی، توش و توانی برای او نگذاشته بود. شیخ که مردم او را ((نصر آبادی )) خطاب میکردند، نزدیک سگ رفت و چاره او را یک گرده نان دید. دست در کیسه خویش کرد؛ چیزی نیافت. آهی کشید و حسرت خورد که چرا لقمهای نان ندارد تا زندهای را از مرگ برهاند. ناگاه روی به مردم کرد و فریاد کشید: ((کیست که ثواب چهل حج مرا، به یک گرده نان بخرد؟ )) یکی بیامد و آن چهل حج عارفانه را به یک گرده نان خرید و رفت. شیخ آن نان را به سگ داد و خدای را سپاس گفت که کاری چنین مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردی ایستاده بود و کار شیخ را نظاره میکرد. پس از آن که سگ، جانی گرفت و رفت، آن مرد نزد شیخ آمد و گفت: ((ای نادان!گمان کردهای که چهل حج تو، ارزش نانی را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شکوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان که تو از آن رهگذر گرفتی، هزاران دانه گندم است. ))
شیخ، چون این سخن را شنید، از شرم به گوشهای رفت و سر در کشید. -تذکرة الاولیاء، ص 788. ?
حافظ، این مضمون را در چند جای دیوان خود آورده است؛ از جمله:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت - - ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
فروختن بهشت به دو گندم: اشاره به خوردن حضرت آدم (ع) و همسرش حوا (س) از درخت گندم در بهشت دارد. آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه، از کف دادند. این حکایت که در همه کتب آسمانی آمده است، دستمایه شاعران شده است تا بدین وسیله، به مردم هشدار دهند که نباید همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند که بسیاری از جمله آدم و حوا بهشت را به کمترین بها، رها کردند و دل بدان نبستند. حافظ در جایی دیگر از دیوانش گفته است:
نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس - - پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
تعجب عزرائیل
سلیمان (ع) روزی نشسته بود و ندیمی با وی. ملک الموت (عزرائیل ) در آمد و تیز در روی آن ندیم مینگریست. پس چون عزرائیل بیرون شد، آن ندیم از سلیمان پرسید که این چه کسی بود که چنین تیز در من مینگریست؟ سلیمان گفت: ((ملک الموت بود. )) ندیم ترسید. از سلیمان خواست که باد را فرمان دهد تا وی را به سرزمین هندوستان برد تا شاید از اجل گریخته باشد.
سلیمان باد را فرمان داد تا ندیم را به هندوستان برد. پس در همان ساعت ملک الموت باز آمد. سلیمان از وی پرسید که آن تیز نگریستن تو در آن ندیم ما، برای چه بود. گفت: ((عجب آمد مرا که فرموده بودند تا جان وی همین ساعت در زمین هندوستان قبض کنم؛ حال آن که مسافتی بسیار دیدم میان این مرد و میان آن سرزمین. پس تعجب میکردم تا خود خواست بدان سرعت، به آن جا رود. )) - رشید الدین میبدی، کشف الاسرار و عدة الابرار، به سعی و اهتمام علی اصغر حکمت، انتشارات امیرکبیر، ج 1، ص 651، با اندکی تغییر در برخی کلمات.
آفتاب و مهتاب
پیری، از مریدان خود پرسید: ((هیچ کاری و اثری از شما سر زده است که سودی برای دیگری داشته باشد؟ )) یکی گفت: (( من امیر بودم. گدایی به در خانه من آمد. چیزی خواست. من جامه خود و انگشتر ملوکانه به او دادم و او را بر تخت شاهی نشاندم و خود به حلقه درویشان پیوستم. ))
دیگری گفت: (( از جایی میگذشتم. یکی را گرفته بودند و میخواستند که دستش را ببرند. من دست خود فدا کردم و اینک یک دست ندارم. ))
پیر گفت: (( شما آنچه کردید در حق دو شخص معین کردید. مؤمن چون آفتاب و مهتاب است که منفعت او به همگان میرسد و کسی از او بینصیب نیست. آیا چنین منفعتی از شما به خلق خدا رسیده است؟ )) -برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانی، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 81. ?
همان کس
کافری، غلامی مسلمان داشت. غلام به دین و آیین خود سخت پایبند بود و کافر، او را منعی نمیکرد. روزی سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگیر تا برویم. در راه به مسجدی رسیدند. غلام گفت:ای خواجه!اجازت میفرمایی که به این مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولی چون نمازت را خواندی، به سرعت باز گرد. من همین جا میایستم و تو را انتظار میکشم.
نماز در مسجد پایان یافت. امام جماعت و همه نمازگزاران یک یک بیرون آمدند. اما خواجه هر چه میگشت، غلام خود را در میان آنها نمییافت. مدتی صبر کرد؛ پس بانگ زد که ای غلام بیرون آی. گفت: نمیگذارند که بیرون آیم. چون کار از حد گذشت. خواجه سر در مسجد کرد تا ببیند که کیست که غلامش را گرفته و نمیگذارد که بیرون آید. در مسجد، جز کفشی و سایه یک کس، چیزی ندید. از همان جا فریاد زد: آخر کیست که نمیگذارد تو بیرون آیی. غلام گفت: ((همان کس که تو را نمیگذارد که به داخل آیی. ))
-برگرفته از: فیه ما فیه، تصحیح فروزانفر، ص 113. نکته ظریف در این حکایت آن است که بدانیم خداوند ورود کافر را به مسجد، حرام و ممنوع کرده است، و وقتی غلام میگوید همان کس که نمیگذارد تو داخل آیی، نمیگذارد من بیرون آیم، مرادش خداوند است.
- حلوا، به قیمت گزاف
خسته و رنجور، به مسجدی رسید. داخل شد. وضویی ساخت و دو رکعت نماز خواند. سپس به گوشهای رفت تا قدری بیاساید. اما سر و صدای بچهها، توجه او را به خود جلب کرد. چندین کودک از معلم خود، درس میگرفتند و اکنون وقت استراحت آنها بود. بچهها، در گوشه و کنار مسجد، پراکنده شدند تا چیزی بخورند یا استراحتی بکنند.
دو کودک، در نزدیک شبلی، نشستند و هر یک سفره خود را گشود. یکی از آن دو کودک که لباسی نو و تمییز داشت و معلوم بود که از خانواده مرفهی است، در سفره خود نان و حلوا داشت. کودک دیگر که سر و وضع خوبی نداشت، با خود، جز یک تکه نان خشک نیاورده بود. کودک فقیر، نگاهی مظلومانه به سفره کودک منعم انداخت و دید که او با چه ولعی، نان و حلوا میخورد. قدری، مکث کرد؛ ولی بالاخره دل به دریا زد و گفت: نان من خشک است، آیا از آن حلوا، کمی به من هم میدهی تا با این نان خشک، بخورم؟
- نه، نمیدهم.
- اما این نان خشک، بدون حلوا، از گلوی من پایین نمیرود!
- اگر از این حلوا به تو بدهم، سگ من میشوی؟
- آری، میشوم.
- پس تو حالا سگ من هستی؟
- بله، هستم.
- پس چرا مثل سگها، صدا در نمیآوری؟
پسرک بیچاره، پارس میکرد و حلوا میگرفت و همین طور هر دو به کار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند که به درس استاد برسند.
شبلی در همه این مدت، مینگریست و میگریست. دوستانش که او را در گوشه مسجد یافته بودند، کنارش نشستند و از علت گریه او پرسیدند. شبلی گفت: ((ببینید که طمع چه بر سر مردم میآورد!اگر این کودک فقیر، به همان نان خشک خود قناعت میکرد و به حلوای دیگری، طمع نمیبست، سگ دیگران نمیشد و خود را چنین خوار نمیکرد!)) -برگرفته از: قابوس نامه، ص 261.
- بهای حقیقت
شبلی نزد جنید بغدادی رفت و گفت: (( گویند گوهر حقیقت، نزد تو است. آن را یا به من بفروش و یا ببخش. )) جنید گفت: اگر بخواهم که بفروشم، تو بهای آن را نداری و از عهده پرداخت قیمت آن بر نمیآیی. و اگر بخواهم که آن را رایگان به تو دهم، قدر آن را نخواهی دانست؛ زیرا:
هر که او ارزان خرد، ارزان دهد - - گوهری، طفلی به قرصی نان دهد
شبلی گفت: (( پس تکلیف من چیست؟ ))
گفت: (( در صبر و انتظار باقی بمان و بر این درد، بسوز و بساز تا شایسته آن شوی، که چنین گوهری را جز به شایستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند. )) - برگرفته از: تذکرة الاولیاء، ص 615.
گامی به پیش
شیخ ابوسعید، یکبار به طوس رسید، مردمان از شیخ خواستند که بر منبر رود و وعظ گوید. شیخ پذیرفت. مجلس را آراستند و منبری بزرگ ساختند. از هر سو مردم میآمدند و در جایی مینشستند. چون شیخ بر منبر شد، کسی قرآن خواند. جمعیت، همچنان ازدحام میکردند تا آن که دیگر جایی برای نشستن نبود. شیخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن. کسی برخاست و فریاد برآورد: خدایش بیامرزد هر کسی را که از جای خود برخیزد و یک گام فراتر آید. شیخ چون این بشنید، گفت: (( و صلی الله علی محمد و آله اجمعین.)) و از منبر فرود آمد. گفتند: یا شیخ!جمعیت از دور و نزدیک آمدهاند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترک منبر میگویی؟ گفت: (( هر چه ما میخواستیم که بگوییم و آنچه پیامبران گفتند، همه را آن مرد به صدای بلند گفت. مگر جز این است که همه کتب آسمانی و رسالت پیامبران و سخن واعظان، برای این است که مردم، یک گام پیش نهند؟ )) آن روز، بیش از این نگفت. -برگرفته از: اسرار التوحید، ص 216، با کمی تغییر در الفاظ.
- مورچگان فیلسوف !
مورچهای بر صفحه کاغذی میرفت. از نقشها و خطهایی که بر آن بود، حیرت کرد. آیا این نقشها را، کاغذ خود آفریده است یا از جایی دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشکار شد. گفتند: کدام حقیقت؟ گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود، نقشی ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم، فقط صفحه میبینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم، قلمی روان خواهیم دید که میچرخد و نقش و نگار میآفریند.
در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند. گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار بر روی صفحات، دانستم که آن قلم نیز، اسیر دستی است که او را میچرخاند و به هر سوی میگرداند. انصاف بده که کشف من، عظیمتر و شگفتتر است.
همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند. چه، تاکنون میپنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقشها، نه کاغذ و نه قلم است؛ بلکه آن دو خود اسیر دیگریاند.
این بار، موری دیگر گریست. موران، سبب گریهاش را پرسیدند. گفت: عمری بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم میزند نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را میگرداند، به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران، کی به امیری میرسند که او را امیر نیست؟ - برگرفته از: غزالی، احیاء العلوم، ج 1، ص 22، ص 175. مولوی نیز در دفتر چهارم حکایت موری را که بر کاغذ میرفت، نقل میکند. حکایت بالا، برگرفته از تمثیل غزالی، با تصرفات بسیار است.
تا شب
گویند: صاحب دلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت. نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشمها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: ((مردم!هر کس از شما که میداند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!)) کسی برنخاست. گفت: (( حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!)) باز کسی برنخاست. گفت: ((شگفتا از شما که به ((ماندن)) اطمینان ندارید؛ اما برای ((رفتن )) نیز آماده نیستید!)) - برگرفته از: گزیده تذکرة الاولیاء، دکتر محمد استعلامی، ص 147.
- پارسای بخیل
یحیی پسر زکریای نبی (ع) ابلیس را دید، گفت: (( کیست که وی را دشمنتر داری، و کیست که وی را دوستتر میداری؟ )) ابلیس گفت: ((پارسای بخیل را دوستتر دارم، که او جان همی کند و طاعت همی کند، اما بخل وی آن همه باطل گرداند. و فاسق بخشنده را دشمنتر دارم که او خوش همی خورد و خوش زندگی کند، و همی ترسم که خدای تعالی بر وی به سبب سخاوتش، رحمت کند. و وی را توبه دهد.)) - غزالی، کیمیای سعادت، ج 2، ص 172. با اندکی تغییر در الفاظ.
و یک روز علی (ع) بگریست.
گفتند: (( چرا گریستی؟ ))
گفت: ((هفت روز است که هیچ مهمان، به خود ندیدهام. )) -همان، ص 170، با کمی تغییر در الفاظ.
رسم دنیا
انس بن مالک که از اصحاب رسول الله (ص) است، گوید:
رسول (ص) را شتری بود که آن را ((غضبا)) میگفتند. از همه شتران تندتر و تیزتر میدوید و در همه مسابقهها، از همه شتران، پیش میافتاد. روزی، عربی بیامد و شتر خویش را با عضبا در یک راه، دوانید. شتر اعرابی، پیش افتاد و مسابقه را برد. مسلمانان، اندوهگین شدند. رسول (ص) فرمود: (( اندوه مدارید!حق است بر خدای تعالی که هیچ چیز را در دنیا بالا نبرد، مگر آن که روزی وی را به زیر آورد.)) - برگرفته از: کیمیای سعادت، ج 2، ص 137 136. ?
چنین است رسم سرای درشت - - گهی پشت زین و گهی زین به پشت -شاهنامه، فردوسی.
- بیابانگردان دانشمند
بیابانگردی، رسول (ص) را گفت: (( یا رسول الله!حساب خلق که کند فردا؟ )) گفت: (( حق تعالی.)) گفت: (( این حساب، خود کند یا به دیگران واگذارد و آنان از بنده حساب کشند؟ )) رسول (ص) گفت: (( خود کند. )) اعرابی بخندید. رسول (ص) گفت: (( بخندیدی ای- اعرابی، یعنی بیابانگرد. اعرابی!)) گفت: (( آری، که کریم چون دست یابد عفو کند، و چون حساب کشد، سخت نگیرد.)) رسول (ص) گفت: ((راست گفتی، که هیچ کریم نیست از خدای تعالی کریمتر. )) پس گفت: (( این اعرابی، فقیه است. )) - فقیه، در این جا یعنی کسی که روح دین و حقیقت اسلام را شناخته است. بنابراین مترادف ((دانشمند دینی )) است. در روزگار ما، فقیه، یعنی کسی که در احکام فرعی و مسائل علمی تخصص دارد. - برگرفته از: غزالی، کیمیای سعادت، ج 2، ص 393.
تو مگو ما را بدان شه بار نیست - - با کریمان، کارها دشوار نیست - مثنوی معنوی.
- شکر معرفت
عیسی (ع) بر مردی گذشت که به چندین بیماری مبتلا بود: نه چشمی داشت که ببیند و نه پایی که راه رود؛ جذام بر سر و روی او زده بود و پوستش، پیسی داشت. به گوشهای افتاده بود و میگفت: ((شکر آن خدای را که مرا عافیت داد و در سلامت نهاد!))
عیسی (ع) بدو گفت: ((ای مرد!چه مانده است از بلا که تو را از آن عافیت باشد؟ ))
گفت: ((عافیت و سلامت من بیشتر است از کسی که در قلب وی، معرفت به حق نیست. ))
عیسی (ع) گفت: ((راست گفتی. )) پس دست به وی مالید و درست و بینا و راست اندام شد. مدتها زیست و همه عمر را به عبادت خدایتعالی گذراند. - سعدی، گلستان و غزالی، کیمیای سعادت، ج 2، ص 910.
سعدی در دیوان خود گفته است: (( آدمی را بتر از علت نادانی نیست ))
از من بپرسید
امیر المومنین علیه السلام برای مردم سخنرانی می کرد، در ضمن سخنرانی فرمود:
مردم از من بپرسید پیش از آن که در بین شما نباشم، به خدا سوگند! از هر چیز بپرسید پاسخ خواهم گفت.
سعد بن وقاص به پا خاست و گفت:
ای امیرالمؤ منین ! چند تار مو در سر و ریش من است !
حضرت فرمود:
به خدا قسم ! دوستم رسول خدا به من فرموده بود تو همین سوال را از من خواهی کرد!
آنگاه فرمود:
اگر حقیقت را بگویم از من نمی پذیری، همین قدر بدان در بن هر موی سر و ریش تو شیطانی لانه کرده و در خانه تو گوساله ای (عمر بن سعد) است که فرزندم حسین را می کشد. عمر سعد در آن وقت کودکی بود که بر سر چهار دست و پا راه می رفت. (23)
تمثیلات
آهن ربا وسنجاق های متصل به آن
(خدا منشاء قدرت ها)
اگر ده عدد سنجاق را در طول هم قرار دهیم، این ها هیچگونه اتصال وجاذبه ای نسبت به یکدیگر نخواهند داشت. ولی اگر در راس این ها آهن ربایی قرار داده شود رشته تسبیح مانندی از سنجاق ها به دست خواهد آمد که هر سنجاقی نسبت به سنجاق های بعدی حالت جذبه خواهد داشت..قدرت جذب هر سنجاق نسبت به سنجاق دیگر لحاظ می شود، اما قدرت این ها نسبت به آهن ربا هیچ لحاظ نمی شود، در صورتی کخ هرچه داند از آهن ربا دارند. "لا حول ولا قوه الا با لله" همه مخلوقین همانند سنجاق هایی هستند که قدرت خود را از "الله" گرفته واز خود نسبت به خدا هیچ ندارند وفقر محض هستند.
پیش دانشگاهی درس سوم
جراحی صورت: (فانی فدای باقی)
برای جراحی صورت از گوشت ران استفاده میکنند، اما هیچگاه برای جراحی ران از گوشت صورت استنفاده نمی کنند.همچنین به خاطر سلامتی قلب از خوردن دارو جهت تسکین دندان درد خود داری می شود.برای سلامتی دندان از خیر قلب نمی گذرند، به علت اهمیت قلب انسان در زندگی اولویت ها را باید در نظر بگیردو"فانی " را درمسیر"باقی "ها قرار داد نه این که فقط به فکر فانی ها باشد وباقی ها رادر مسیر فانی ها قرار دهد.
سال اول درس سوم
شیشه عطر وسَرآن: (حجاب حافظ ارزش ها)
تا زمانی که شیشه عطر بسته است، عطر داخل آن هم محفوظ خواهد بود، ولی به محض این که چند ساعتی سر شیشه عطر بر داشته شود، عطر داخل آن می پردوتنها شیشه خالی بدون عطر می ماند، کسی که بدان میلی ندارد. حجاب همانند سر شیشه عطر است که بوی خوش وزیبایی وحلاوت زن ها را حفظ می کند وبا برداشتن حجاب آن زیسبایی وحلاوت از بین می رود.
رمز زیبایی زن های مسلمان هم همین حجاب است
سال دوم درس سیزدهم
انواع آینه ها:( عقل چراغ هدایت)
آینه ها سه نوعند : آینه های ساده که هر چیزی را همان گونه که هست نشان می دهد.آینه محدب که بعضی قسمتها را کوچک نشان می دهد وآینه مقعر که بعضی از قسمت ها را بزرگ جلوه می دهد.عقل آینه ساده ایست که سعی می کند همه چیز را همانگونه است نشان دهد. ولی نفس، آینه مقعر ومحدبی اس ت که سعی دارد آنچه را خود دوست دارد بزرگ جلوه دهد وآنچه را نمی پسندد کوچک نمابش دهد. سال دوم درس سوم
طفل در رحم:
بسیاری ار امراض، ممکن است در رحم به انسان وارد شود، ولی در آنجا درد وغذابی برای او ندارد، بلکه پس از تولد است که رنج وعذاب آن مرض به سراغ انسان می اید وباعث درد واندوه می شود.چرا؟ چون مثلا پای جنین نقص وعیبی دارد یا دستگاه گوارش او ناقص ومعیو است.اما از آن روی که در رحم به آن ها احتیاجی ندارد ونمی خواهد مورد استفاده قرار دهد.متوجه مرض ونقص وعذابشان نمی شود.ولی وقتی متولد می شودومی خواهددر این دنیابا پای خود راه برود وبا جهاز هاضمه خود عمل گوارش را غذا را انجام دهد، تازه با رنج نقثص خود آشنا می شود وعذاب ان نقص ومرض را احساس می کند.به عبارت دیگر، وقوع بیماری در یک زمان وبروز درد ورنج در زمانی دیگر رخ می دهد، یا بهتر است یگویم در این مورد، ریشه بیماری، رد ندارد اما آثارش درد دارد.
در مورد تشابه این وضع با مسئله معاد هم باید گفت انچه از نقص وضعف وکمبود یعنی گناه، فتنه، فساد، ظلم وجور نسبت به دیگران در این دنیا از انسان سر می زند،مشابه همان امراضی است که در رحم به سراغ انسان می آید، اما حاصل وآثارش در آن دنیا در مرحله معاد است که احساس می شود وانسان را عذاب می دهد. سال دوم درس نهم
آبله:
اخلاق بد مثل میکروب های آبله است که مسری می باشد.مثلا تکبر خودش یک بیماری مسری است.گاهی انسان بامتکبر معاشرت می کند، متکبر می شود.همانتطوری که با اشخص آبله ای هم غذا شود آبله می گیرد.با غافل هم که می نشیند، غافل می شود، با اهل دنیا هم که می نشیند، اهل دنیا می شود، وقتی با کسی که هکمه چیزش برای تجملات وبرای به رخ کشیدن، یا امثال این ها کار می کند، معاشرت کرد یاد می گیرد. بچه هم اگر با این ها معغاشرت کرد، یاد می گیرد. کسی که غیبت می کند اگر انسان با او معاشرت کرد، اهل غیبت می شود.
سال اول در هفدهم وهجدهم
تصادف با نردهای کنار جاده:
راننده ای که با نرده های کنار جاده تصادف می کند شدیدا از این که خساراتی به ماشین او وادر شده، ناراحت می شود ونرده ها را عامل این خسارت می داند، ولی وقتی پایین می آید وآن طرف نرده ها را که دره ای وحشتناک است می بیند بسیار خوشحال می شودونرده ها را وسیله نجات خود می داند، مصیبت ها همان نرده های کناره جاده اندريال که در ظاهر خساراتی وارد می کنند. ولی مانع پرت شدن می شوند.
پیش دانشگاهی درس ششم یرای مطالعه
نظام اسلامی وناهجاری های موجود در جامعه:
با دیدن این همه تفاوت ها وناهنجاری ها، چگونه نظام را اسلامی بدانیم؟
اولا معنای نظام اسلامی آن نیست که تمام افراد جامعه اش عادل باشند، بلکه نظام اسلامی آن است که قوانین ومدیرانش اسلامی باشند.
مسافرت خوب آن است که ماشین سالم وراننده ماهر باشد تا مسافرین را به مقصد برساند.نه انکه تمام مسافران بی مسئله باشند، هیچ کس در هیچ سفری برای سوار شدن به اتوبوس وقطار وهمواپیما، تک تک مسافران را بررسی نمی کندف بلکه به سلامتی وسیله ومهارت راننده می اندیشد.در آیه 102 سوره بقره می خوانیم که در زمان حضرت سلیمان گروهی به جای پیروی از آن حضرت پیرو شیطان بودند." واتبعوا ماتتلوا لشیاطین علی ملک سلیمان"
ثانیا: عدالت همه جا به معنای نساوی نیست، پزشک عادل، پزشکی نیست که به همه بیماران یک نوع دارو بدهد.معلم عادل، معلمی نیست که همه دانش آموزان یک مره بدهد.بلکه این تساوی، کمال بی عدالتی است.مگر سلول چشم با سلول استخوان پا یکسان است؟ مگر برگ ها، میوه ها، کوه ها،دشت ها، معدن ها، جنگل ها، کرات اسمانی، کهکشان ها، رنگ هاف نژاد هاو...یکسانند؟
آری، تفاوت دو نوع است: گاهی حکیمانه وبر حق است، وگاهی تبعیض وناحق، اختلافات گاهی بر اساس ظلم است که باید با تمام قدرت جلوی آن را گرفت، سرمایه هایی را که با زد وبند، کم فروشی، احکتکار، توطئه، اختلاس، سرقت، وبا امثال آن جمع شده است.باید از حلقوم متجاوزان بیرون کشید.اما گاهی تفاوت واختلافی که در اثر کار، هنر تخصص، مدیریت، ابتکار وامثال آن پیدا می شود، چنانچه حقوق واجب الهی آن (خمس وزکات) پرداخت شود، مانعی ندارد.اگر بخواهیم حق این کار وهنروکار وتخصص را نادیده بگیریم جامعه راکد می ماند ورشدی ندارد.
سال سوم درس دوازدهم
شرک مانع پذیرفتن اعمال:
خداوند می فرماید:" اَنَا خَیرُ شَریکٍ فَمَن عَمِلَ لِی وَلِغَیری فَهُوَ لِمَن عَمَلََهُ غَیری"
من بهترین شریک هستم، اگر کسی عملی را انجام بدهد که هدفش هم من وهم غیر من باشد، من سهم خود را به آن شریکی که برای من پنداشته واگذار می کنم تا پاداش خود را از او بگیرد.
آری هر کس وهر چیزرا در کنار خدا قرار دادن، توهین به مقام الهی است.اگر کسی بگوید: من شما را دوست دارم ، این سنگ را هم دوست دارم، این توهین به شماست.
پیش دانشگاهی در س سوم
معرفی ونقد فیلم سازدهنی:
فیلم ساز دهنی که برای چندمین بار از تلویزیون پخش شده، از جمله فیلم های مطرح دهه 50 است که امیر نادری آن را کار گردانی کرده است.
از جمله فیلم های قبل از انقلاب وی "تنگا"و "تنگسیر" محصول 1352 و بعد از انقلاب فیلم هایی چون "دونده " محصول 1361 و"آب، باد، خاک" محصول 1364 می باشد.
فیلم سازدهنی محصول سال 1352 می باشد که درجشنواره جیفونی ایتالیا در سال 1369 جایزه بهترین فیلم را دریافت کرد.
داستان فیلم به ظاهر بیانگر مسئله فقر وتنگدستی کودکان جنوب کشورمان (بوشهر) می باشد.موضوعی که در زمان رژیم سابق دستمایه خوبی برای فیلم سازان بود.اما هدف ما از معرفی این فیلم موضوع کرامت نفس وعزت نفس است که در کتاب های درسی گنجانده شده است.چیزی که در ساختن شخصیت انسانها بسیار مهم به شمار می رود.
عبدالله بچه ایست که او را ختنه کرده اند وپدرش برای این که اورا ساکت کند برایش ساز دهنی خریده . بچه های محل هیچکدام توان خرید ساز دهنی را ندارند، ولی صدای ساز دهنی آن ها راوسوسه می کند وآرزویشان این است که ساز بزنند.عبدالله خیلی زود می فهمد که می تواند بوسیله سازش آن ها را تحت اطاعت خودش در آورد.بعضی برای اوپول می اوردند و بعضی خوردنی می آوردند تا بتوانند ساز بزنند.وقتی عبدالله به آن ها ساز می دهد که بزنند با توجه به ارزش چیزی که آورده اند، زمان تعیین می کند وباشمردن مثلا از یک تا بیست می توانستند ساز بزنند.(لذت های دنیوی نیز به همین سرعت از یک تا بیست است، که بعضی ها کرامت وعزت نفسشان را برای آن می دهند.)
در این بین امیر(امیرو) بچه ای با هیکلی چاق وچهره ای مظلوم چون چیزی ندارد که بدهد، درعوض سواری می دهد تا بتواند ساز بزند.وقتی برای اولین بار ساز می زند از شدت خوشحالی در کوچه های شهر می دود ومی گوید" مو ساز زدم ، موساز زدم..."گویی تما م دنیا را به او داده اند ولی خیلی زود می فهمد که لذت ساز زدن به قیمت از دست دادن شخصیت، انسایت وخوداقعی اش تمام شده است.
امیر که عاشق وشیدای ساز دهنی شده است، تمسخر ها وملامت ها را به جان می خردوبه قول مادرش با ریختن آبروی خود وخانوادهاش تن به سواری دادن به عبدالله می دهد وهر روز برای سواری دادن به عبدالله کنار درب خانه اش حاضر می شود .تا عبدالله را سوار کند ودر شهر بچرخاند وساز بزند.( امیرعبدالله نبود،عبد عبدالله بود.) صحنه ای از فیلم که نهایت ذلت وخواری امیر است وقتی است که اوعلاوه بر اینکه خرشده ،باید میمون هم بشود. فرد دوره گردی با ساز زدن میمونی را به بازی در می آورد ونمایش اجرا می کرد واز بچه ها پول می گرفت.عبدالله بچه ها راجمع می کند واز امیر می خواهد که اگر می خواهد ساز بزند باید مانند میمون چوب بازی کند ویا ادا درآورد. امیر همان کارهای میمون را تکرار می کند.
مادر امیر بارها او را تنبیه کرد، حتی سرکار فرستاد تا بلکه این عادت از سرش برود ولی امیر با شنیدن صدای ساز وسوسه می شود، صبرش از دست می رود وتسلیم ساز دهنی می شود.بیچاره مادر امیر در نهایت تنگدستی وبی سرپرست بودن باید این بچه یتیم را بزرگ کند . هر شب امیر از شدت درد پهلو وکمر نمی تواند راحت بخوابد ومادرش باید بدنش را مالش دهد تا آرام گیرد.
یک شب مادر امیربه او می گوید(بااین مضمون )تا کی می خواهی خر پسر" کََل عبدو" شوی. نگذارهر کس وناکسی به توظلم کند . سپس النگو هایش را که تنها یادگار پدر امیر است به او می دهد تا بتواند برای خودش ساز دهنی بخرد. اما غیرت امیر، شاید بهتر بگوییم خود واقعی وانسانی امیر بیدار می شود وبه خوداجازه نمی دهد که بشتر ازاین خوار وزبون شود ومادرش این چنین سرافکنده در مقابل دیگران.
به راستی چه چیز باعث شده بود تا بچه ها این قدر در مقابل عبداله افتاده وتسلیم باشند؟ بله همان ساز سحر آمیز بود که آن ها در مقابل صدایش سحر می شدند واراده اشان را از دست می دادند. وامیر هم فهمید که باید چه حرکت بزرگی را انجام دهد."جهاد با نفس"
سرانجام تصمیم گرفت که خود ودوستانش را از شر ساز دهنی خلاص کند. در یک فرصت که ساز از دست عبداله به زمین می افتد، امیرآن رابرداشته وبه سمت دریا فرار می کند. عبداله وبچه ها هم به دنبال او. امیر داخل آب می شود وساز دهنی را تا دور دست پرتاب می کند. بچه ها هم کنار ساحل ناظر غرق شدن آن هستند.
وقتی امیر از آب خارج می شود، عبداله به بچه ها می گوید او را بزنیداما بچه ها دلیلی برای اطاعت از او نمی بینند زیرا عبداله وسیله ی را که با آن بچه ها را مطیع خود کرده بود از دست داده بود.
فیلم اگرچه در حوزه کودک ونوجوان می باشد، ولی هر بیننده ای در هر شرایط سنی می تواند از آن درس بگیرد.فیلم با تمام سادگی وبی آلایشی وهنر پیشه گانی که شاید اولین با ر است که در مقابل دوربین قرار می گیرند، بیننده را تا آخر مجذوب تماشای آن می کند. وبیننده را تا زوایای پیچیده درونش پیش می برد.
در پایان فلیم، امیر که حالا امیر میدان است، عبداله را به باد کتک می گیرد.این صحنه های آخری فیلم شاید چندان پیام مناسبی نداشته باشد معلوم نیست گارگردان با این صحنه ها چه چیز را به نمایش می گذادر.انتقام وتلافی، برگشتن امیر به حالت وخوی عبداله چون حالا قدرت پیدا کرده است و... د رهر صورت بهتر بود فیلم با همان صحنه ای که امیر ساز را به داخل آب پرتاب می کند تمام می شد.وبیننده پیروزی امیر بر هوای نفس را می دید. وخواری عبداله که حالا دیگر چیزی ندارد (وبه قول معروف یک شخص زمین خورده است، وای به دوراز جوانمردی است که فرد زمین خورده را نیز له کرد)
توصیه ما بر این است که فیلم را تهیه کنید وبا دقت بخش های مختلف فیلم را ببیند. وخلاصه ی آن را هنگام تدریس درس سیزدهم سال سوم به عنوان انگیزه ورود به درس ویا درقسمتی ازدر س که مرتبط با آن است بیان کنید.
در ضمن بخش هایی از این فیلم به صورت کلیپ اموزشی همراه با سوالاتی مرتبط درخود فیلم تهیه شده است، که برای نمایش در کلاس بسیار مناسب خواهد بود.
یادم نمی رود وقتی داستان فیلم را برای بچه ها تعریف می کردم، خیلی برایشان جذاب بود. در حالی که هنوز به تازگی از تلوزیون بخش نشده بود وخیلی از آن ها فیلم را ندیده بودند..اما بعد از پخش فیلم در تابستان امسال، وقتی بچه ها مرا می دیدند، بلافاصله می گفتند آقا فیلم ساز دهنی را دیدی؟!
منظورم تعریف از فیلم نبود، بلکه یاد اوری این نکته بود که، آموزش به صورت عینی ودیداری انقدر تاثیر گذار است که حتی تا پایان عمر از خاطرنمی رود.
فراموش نکنیم که دشمنان نیز به خوبی از همین روش برای بد وخشن جلوه دادن اسلام در سراسر دنیا استفاده می کنند. به راستی ما چقدر از روش های عینی ودیداری در کلاس بهره می بریم؟.
وهنوز ما اندر خم یک.......
مرتیبط با درس ۱۳ سال سوم( کرامت نفس)
پله پله تا ملاقات خدا